رفتن جماعت حاجی عبدالوهاب از دهلی به لاهور در میان دریای آتش و خون Reviewed by Momizat on . رفتن جماعت حاجی عبدالوهاب از دهلی به لاهور در میان دریای آتش و خون (1)      - جماعت تبلیغی حاجی عبدالوهاب صاحب چگونه توانست در آگوست سال 1947 میلادی در میان دری رفتن جماعت حاجی عبدالوهاب از دهلی به لاهور در میان دریای آتش و خون (1)      - جماعت تبلیغی حاجی عبدالوهاب صاحب چگونه توانست در آگوست سال 1947 میلادی در میان دری Rating: 0
شما اینجا هستید: خانه » گزارش و اخبار » رفتن جماعت حاجی عبدالوهاب از دهلی به لاهور در میان دریای آتش و خون

رفتن جماعت حاجی عبدالوهاب از دهلی به لاهور در میان دریای آتش و خون

رفتن جماعت حاجی عبدالوهاب از دهلی به لاهور در میان دریای آتش و خون

رفتن جماعت حاجی عبدالوهاب از دهلی به لاهور در میان دریای آتش و خون

(۱)      – جماعت تبلیغی حاجی عبدالوهاب صاحب چگونه توانست در آگوست سال ۱۹۴۷ میلادی در میان دریای آتش و خون از دهلی به لاهور برود ؟

سرگذشت اولین جماعتی که به مجرد استقلال و جدایی پاکستان توانست از هند به پاکستان برود بسیار عجیب و عبرت آموز است یکی از ارکان جماعت پس از رسیدن به لاهور سرگذشت و گزارش سفر خطرناک و عبرت انگیز خود را برای مولانا محمد یوسف کاندهلوی ( رحمه الله ) ارسال داشت که از مطالعه ی آن واضح می گردد که شخصی که در شرایط سخت و بحرانی بر ذات الله تعالی توکل و یقین کند خداوند متعال او را آشکارا کمک و نصرت می نماید . این سفر زمانی انجام گرفت که به حکم عقل هر کس هر کجاست در همانجا باید خود را مخفی دارد یا به کمپ های حفاظتی دولت پناه بیاورد اما ایمان و توکل بر خدا تقاضا می کرد که کشنده و سوزاننده فقط ذات خداوند متعال است و ترس از مخلوق دیگر معنایی ندارد . این جماعت با توکل بر خداوند متعال سفر خود را آشکارا آغاز نمود . آنچه پیش روی دارید ارائه گزارش این جماعت به محضر مولانا محمد یوسف می باشد .

محترم المقام مخدومنا مولانا محمد یوسف

پس از سلام مسنون ! جماعت اعزامی ما به لاهور مشتمل بر ۶ نفر بود بعد از کسب اجازه از محضر حضرتعالی به ایستگاه قطار رفتیم در آنجا از منابع گوناگون مطلع شدیم مسیر « بهتندا » بسیار خطرناک است در این باره با امیر صاحب به مشاوره نشستیم ایشان صراحتاً فرمودند :  فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ  و ادامه داد ما نباید از احوال و اوضاع ظاهری تحت تأثیر قرار بگیریم بلکه حق این است که خود را به خدا بسپاریم . چه سعادتی بالاتر از این می تواند باشد که ما در راه خداوند متعال خارج شده ایم ؟ بنابراین ما در برابر دستور امیر خود سرتسلیم را خم کرده و خود را حواله خداوند متعال نمودیم وضو ساختیم , نماز خواندیم و به تعلیم مشغول شدیم .

هنوز چند مسافری در واگن ما سوار بودند اما در ادامه بجز کارگرانی که در ایستگاه « بهتندا » پیاده می شدند کسی دیگر در واگن ما نمی ماند چون قطار به ایستگاه « جیند » رسید افراد شروری که نیزه , کارد و چاقو بهمراه داشتند به واگن ما آمده و با دیدن ما شروع کردند به پچ پچ کردن . این گروه شرور و فاسد هرگاه می خواستند قطار را به حرکت در می آوردند و یا متوقف می ساختند خلاصه این که قطار تحت کنترل آنها بود و قتی قطار به ایستگاه « موتور » رسید اجسادی را در چادرهای پیچیده دیدیم تنها یکی از این اجساد متعلق به مردی جوان بود و بقیه متعلق به نوجوانانی چهارده و پانزده ساله بودند که با خنجر و کارد تکه و پاره شده بودند آنها چون ما را دیدند با همدیگر شروع کردن به درگوشی صحبت کردن و ریشخند زدن . وقتی قطار از ایستگاه « بهتندا » به ایستگاه « نه » رسید تقریباً هزار نفر از افراد شرور جلوی قطار را گرفته و آن را متوقف ساختند ابتدا کمی با همدیگر به مشورت نشستند سپس در قالب چهار گروه به این ترتیب تقسیم شدند : گروه اول که مسلح به نیزه و شمشیر بود در جلوی قطار مستقر شد و گروه دوم داخل قطار به دو دسته تقسیم شدند کار یک دسته تنها غارت اموال , وسایل و دختران جوان بود و دسته ی دومی مردان را از واگن ها خارج و تحویل گروه مستقر در خارج از قطار می داد آنها در طی چند دقیقه آنها را قطعه قطعه می کردند گروه سوم که کلت داشتند در گوشه ای از قطار مستقر بودند تا مسلمانانی که قصد فرار داشته باشند را با شلیک گلوله از پای در آورند و گروه چهارم که بیلچه و دیگر ابزار آلات چاله زنی در دست داشتند مسئولیت داشتند اجساد مسلمانان را با حفر چاله , دفن و پنهان سازند این باند شرور کار خود را طبق برنامه ی طراحی شده آغاز نمود . ابتدا سرنشینان مسلمان را شناسایی کرده و به گروه اول می سپردند به این ترتیب این باند تبهکار و ظالم مسلمانان را قتل عام می کرد و افرادی را که پا به فرار می گذاشتند را نیز از پای در می آوردند با مشاهده ی این صحنه های مخوف به زیر صندلی ها پنهان شده و از خداوند متعال دعا می کردیم رحمت الله که ریش و سبیلش هنوز در نیامده بود بر روی صندلی نشست اتفاقا یک هندوی نیمچه دیوانه ای که شکل و شمایل نمادهای مذهبی هندوها در او نمایان بود در پهلوی وی نشسته بود ما در طول سفر از او نسبتاً پذیرایی کرده بودیم به این دلیل او همراه ما مانده بود یک نوجوان چهارده ساله از بستگان رحمت الله که همراه ما بود و قصد داشت به بهاولپور برود نیز در کنار آن دو نشسته بود خلاصه این که ما در زیر صندلی هایی که بر روی آن یک هندو و دو هندو نما نشسته بودند خود را مخفی داشتیم . باند تبهکار و شرور جسد یک مسلمان را در کابین ما آورد و انداخت . بار دیگر که وارد کابین ما شدند رحمت الله به آنها گفت : اینجا دیگر مسلمانی باقی نمانده است با انداختن این یک نعش ، قلب خود را خنک کنید چون کابین ما را خالی دیدند از آنجا رفتند . با خود گفتیم : « رسیده بود بلای ولی بخیر گذشت » اما در ایستگاه بعدی همین روال جریان داشت . چه بگوییم که دیدن باشنیدن فرقش از زمین تا آسمان است . ( بقول معروف : شنیدن کی بود چو دیدن – مترجم ) آنچه را که با چشم سر دیدیم محال است که بتوانیم چگونگی وقوع آن را بر صفحه ی قرطاس توأم با احساس جولان دهیم . عین افعالی که در ایستگاه قبلی بازگو کردیم در این ایستگاه نیز بعینه با همان کیفیت جاری و ساری بود این افراد شرور , فاسد و خونخوار در طول مسافت ۳۶ میلی ۱۳ بار قطار را متوقف ساخته و برنامه ی قتل و کشتار مسلمانان را به اجرا گذاشتند و با خون معصوم مسلمانان بازی هولی[۱] به راه انداختند .  چون یقین پیدا کردند دیگر هیچ مسلمانی را در قطار زنده باقی نگذاشته اند رفت و آمدشان کمرنگ شد آن وقت ما این ۵ نفر ۱- سید رسول شاه ۲- حاجی عبدالوهاب صاحب ۳- اکرام صاحب ۴- مولوی صدیق ۵- محمود صاحب پاورچین پاورچین یکی پس از دیگری به توالت های کابین رفته و مجبور شدیم چهار و نیم ساعت در آنجا بمانیم طبق تخمین و حدس ما آنها ۱۳ بار در کابین ما آمدند اما از فضل و عنایت ویژه رب العالمین ما نجات حاصل کردیم اما ضجه و زوزه ی بچه های معصوم , واویلای زنان و قتل فجیعانه ی مردان چنان صحنه های دلخراشی هستند که نقش آنها در تمام زندگی از صفحه اذهان ما پاک نخواهد شد دست کم آمار مقتولین مسلمان به ۲۰۰ نفر می رسید که پیر , جوان , بچه و زن را شامل می شدند باند شرور و تبهکار حتی یک جسد را در قطار باقی نگذاشتند تا مبادا کسی در پاکستان از این موضوع با خبر شود به این ترتیب فقط ما ۶ نفر توانستیم جان سالم به در ببریم و به  ایستگاه لاهور برسیم .

این واقعه مربوط به ابتدای کار ماست برکات و عنایاتی که از خروج در راه خداوند متعال است ما آن برکات و عنایات را به تمام و کمال در این سفر به چشم خود دیدیم در آن دم هر یک از ما می گفت : اگر خداوند متعال ما را از چنگال این ظالمان نجات دهد تمام عمر خویش را صرف تبلیغ دین او می کنیم ما صحیح و سالم به مقصد رسیده ایم و بدینوسیله خبر سلامتی خود را به محضر گرامی ارسال می داریم . گفتنی است پس از رسیدن , شروع بکار شده ایم و انشاء الله در تمام زندگی بدان مشغول خواهیم شد امید است که در حق ما دعای خصوصی فرمایید ./.

( مأخوذ از ص ۳۰۱ تا ۳۰۵ سوانح مولانا محمد یوسف تاریخ نامه ۲۴ /آگوست/ ۱۹۴۷ )



[۱] -هولی عید هندی است که هندوها در آن رنگ سرخ بر روی هم می پاشند .

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 428

ارسال یک دیدگاه


+ 2 = 10

بازگشت به بالا